حکايتی که بايد به ياد بياوريم

 


بهشت زهرا


***


و کل ماجرا به همين سادگی است که می‌گويم:

حکايتی در ما هست
که برای گفتن‌اش به اين‌جا آمده‌ايم
آن وقت
باران را بر ما نازل می‌کنند
تا غروب‌های ما غم‌انگيزتر شود
و باد را بر گندم‌زاران
و کوه را سنگ به سنگ
و بر لبان رودخانه‌ها
هجاهايی از جهان‌هايی که پيش از اين در آن‌ها زيسته‌ايم
و از همه بدتر
ماه را
در آسمانی که اين‌همه وسعت دارد
تنها گذاشته‌اند که ما را به گريه بياندازند

با اين‌همه
اين‌ها همه
پس‌زمينه‌ی آن حکايتی‌ست که بايد به ياد بياوريم
اما
نمی‌آوريم. *






* شعرهای جمهوری / حافظ موسوی


 
   

 

پارس بانو!

 


دور



نزديک




نزديک‌تر



***

پ.ن:

1. خلاصه‌ی سفر چيزی بود شبيه ضیافت و هم‌آغوشی گس مزه تضادها: رنج و ترس و حتی شوق و شادی ... نهایت رنج و رنجوری تن، تکاپوی روح و جان برای نوعی زاییده شدن ... در سکوتی محض پشت هياهوی دردناک لودگی ...

2. می‌خواهم اين درد را مزمزه کنم، تا طعم تلخ آن هيچ‌گاه از يادم نرود. می‌خواهم تلخی آن هر دم افزون گردد. بيايد مرا يک‌پارچه مسموم کند، روحم را، جسمم را، دلم را...

اين جنگ من است با من. حرفی ندارم! *




* بانو / مهرجويی


 
   

. . . . . . .

 

...

 


دلم جراتش قطره‌ای بيش نيست

تو ای عشق او را به دريا ببر ...


 
   

 

پيراهن ...

 


. . .



***


پ.ن:

من پر از وسوسه‌های رفتن‌ام
رفتن و رسيدن و تازه شدن ...


 
   

. . . . . . .

 

گاهی که دلتنگی

 


. . .


حتما برايت اتفاق افتاده گاهی
گاهی که دلتنگی و در بين دو راهی

چيزی شبيه شعر می‌آيد سراغت
چيزی شبيه يک غم شيرين و واهی

هی شادی و غمگينی و از فرط اندوه
در خود فرو می‌ريزی و با هر نگاهی

می‌پاشی از هم مثل يک گلدان خالی
دلتنگی و در جستجوی سرپناهی

با اين که می‌دانی اگر شعری بگويی
شايد کمی از غصه‌هايت را بکاهی

اما نمی‌دانی چرا حرفی نداری
از فرط دلتنگی و از بی‌تکيه‌گاهی

در گوشه‌ای از خانه با اشعار حافظ
پر می‌کنی تنهايی‌ات را گاه‌گاهی


*

تو شاعری، پس سعی کن مانند سابق
در لحظه‌های خستگی و بی‌پناهی

با غصه‌هايت سرکنی تا می‌توانی
با غصه‌هايت سرکنی وقتی بخواهی *




* مريم سقلاطونی


 
   

 

آمدم کنارت بگيرم...

 


تو نازکی طاقت کلمات بسيار ما نداری. مرا دهان پر از آرد است. برون زند. تو می‌رنجی. ضعيف می‌شوی. مرا اگر هزار برنجانند هيچ به جز عظيم‌تر نشوم. من در برزخ روم و در بهشت روم و در بازار. تو نازکی نتوانی رفتن. اين می‌گويی دل من درد می‌گيرد. چنان که کسی مرا می‌رنجاند. تو نمی‌گويی دل من گرفته می‌شود. آمدم کنارت بگيرم. کنار گرفتی!


* مقالات شمس


 
   

. . . . . . .

 

ام‌شب باران می‌آيد

 


. . .




باران شروع گشت و پريدند آن دو تا -
گنجشک بی‌‌قرار که در پشت عينک است ...

 
   

 

آن شب باران می‌آمد

 


. . .


آسمان خيس ابرهايی است که هنوز نباريده‌اند

آن شب باران می‌آمد
باران می‌آمد
و من خواب بودم
و من خواب‌های طلايی‌ام را در خيال تو
نفس می‌کشيدم
و آفتاب پشتم را گرم می‌کرد
و تو شعر می‌خواندی
و جاده ...

*

پشت پنجره فرصتی نبود
فرصتی نبود
تا از تو بپرسم
چرا شبی که باران باريد
پشت شيشه‌های رنگی عرق‌کرده
خود را به چای مهمان کردی؟
و دست در دست خودت
تمام جمله‌های عاشقانه را رو به پنجره‌ی بسته گفتی؟

و آيا آن‌روز پشت شيشه‌های عرق‌کرده
چشمت به رهگذری افتاد
که با آکاردئونش تمام دنيا را به رقص وا می‌داشت؟

و نپرسيدم چرا هر وقت باران می‌بارد
پنجره را می‌بندی؟

*

دلتنگم
- دلتنگم و تنها -
به اندازه‌ی تنهايی پرنده‌ای در برف
به اندازه‌ی بال‌های کلاغ‌های واژگون
به اندازه‌ی درخت‌هايی که ردّ هيچ يادگاری بر خويش ندارند
و هيچ‌وقت کسی به آن‌ها تکيه نزده است
و هيچ‌وقت کسی زير سايه‌ی آن‌ها آواز نخوانده است

نمی‌خواهم بپرسم
چرا آن‌شب که باران می‌باريد ...*




* عبدالله مقدمی


 
   

 

 

مجله اینترنتی هفت سنگ