<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>صبح بهار باران</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.roolami.com/banoo/atom.xml" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo/2</id>
   <updated>2008-07-05T11:08:39Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>س</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/07/post-51.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.51</id>
   
   <published>2008-07-03T15:08:49Z</published>
   <updated>2008-07-05T11:08:39Z</updated>
   
   <summary> *** کودک می شوم... . تن به آب می سپارم... . دل به تو... . می روم... . پ.ن: یاد م می آید در روانشناسی خوانده بودم دو حافظه داریم ما آدمها یکی حافظه کوتاه مدت و یکی هم...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      <![CDATA[<p align="center"><img alt="پونل" src="http://www.aysooda.com/pic/ab.JPG">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br>

کودک می شوم...

.

تن به آب می سپارم...

.

دل به تو...

.

می روم...

.

پ.ن: یاد م می آید در روانشناسی خوانده بودم دو حافظه داریم ما آدمها یکی حافظه کوتاه مدت و یکی هم بلند مدت و این روزها عجیب احساس می کنم جای این دو حافظه در سرم عوض شده.



]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/06/post-50.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.50</id>
   
   <published>2008-06-29T17:24:03Z</published>
   <updated>2008-06-30T12:45:27Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ *** *** *** *** *** *** *** &lt;br...]]></summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      <![CDATA[<p align="center"><img alt="سر ولات" src="http://www.aysooda.com/pic/1.JPG">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br>


<p align="center"><img alt="سر ولات رستوران خاور خانم" src="http://www.aysooda.com/pic/2.JPG">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br>


<p align="center"><img alt=". . ." src="http://www.aysooda.com/pic/3.JPG">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br

<p align="center"><img alt="سر ولات" src="http://www.aysooda.com/pic/7.JPG">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br>

<p align="center"><img alt="سر ولات" src="http://www.aysooda.com/pic/4.JPG">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br

<p align="center"><img alt=". . ." src="http://www.aysooda.com/pic/5.JPG">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br

<p align="center"><img alt=". . ." src="http://www.aysooda.com/pic/6.JPG">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br

]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ت مثل...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/06/post-49.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.49</id>
   
   <published>2008-06-27T04:51:34Z</published>
   <updated>2008-06-27T06:08:05Z</updated>
   
   <summary>ت مثل ترشی ت مثل تیرکمون ت مثل تخت ت مثل توت فرنگی ت مثل تلاش ت مثل توپ ت مثل تنيس ت مثل تپه ت مثل تپش ت مثل ترمه ت مثل تمید ت مثل تابلو ت مثل تنبور...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      ت مثل ترشی

ت مثل تیرکمون

ت مثل تخت

ت مثل توت فرنگی

ت مثل تلاش

ت مثل توپ

ت مثل تنيس

ت مثل تپه

ت مثل تپش

ت مثل ترمه

ت مثل تمید

ت مثل تابلو

ت مثل تنبور

ت مثل تو

ت مثل تیر (منظور ماه تیر)

ت مثل تولد م مبارک...


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خیال</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/05/post-47.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.47</id>
   
   <published>2008-05-23T12:41:39Z</published>
   <updated>2008-05-23T15:40:11Z</updated>
   
   <summary> خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد که عشق - ماه بلند من - ورای دست...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد

که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود
 
گل شکفته خداحافظ! اگرچه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری - موازیان به ناچاری -

که هر  دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه، هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار، در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود


*حسین منزوی

پ.ن:اردی بهشت م نازنین تمام شد.به یاد شان و با یادشان سر می کنم. 
بی تفاوت که باشی زندگی آسان تر می گذرد بگذار هرکه هر چه دل تنگش می خواد بگوید البته بد و بیراه بگوید تو به راه باش.
دوست م دارد .

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>حكمت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/04/post-45.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.45</id>
   
   <published>2008-04-29T09:33:05Z</published>
   <updated>2008-04-29T09:48:46Z</updated>
   
   <summary>يا حق آشناي ناشناس حكايتت را بارها خوانده ام و اينبار نيز... گويند: تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنه‌اي افتاد، او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد، اگر چه روزها افق را...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      يا حق


آشناي ناشناس حكايتت را بارها خوانده ام و اينبار نيز...

گويند: تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنه‌اي افتاد، او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد، اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي‌گذراند کسي نمي‌آمد، سرانجام خسته و ازپا افتاده موفق شد از تخته پاره‌ها کلبه‌اي بسازد تا خود را محافظت کند و دارائي‌هاي اندکش را در آن نگهدارد، اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشت ديد کلبه‌اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود، متأسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فرياد زد: خدايا چطور راضي شدي با من چنين کاري کني؟!
صبح روز بعد با صداي بوق کشتي‌اي که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد، آري او نجات پيدا كرده بود، مرد خسته از اهل كشتي پرسيد: شما از کجا فهميديد من در اينجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمي که با دود مي‌دادي شديم!

وقتي اوضاع خراب مي‌شود نااميد شدن آسان است ولي ما نبايد خود را ببازيم چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در کار زندگي ماست.پس به ياد داشته باش دفعه ديگر اگر کلبه‌ات سوخت و خاکستر شد ممکن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد که عظمت و بزرگي خدا را به کمک مي‌خواند.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/04/post-44.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.44</id>
   
   <published>2008-04-20T18:14:49Z</published>
   <updated>2008-04-20T18:44:48Z</updated>
   
   <summary> *** کاش بشود دستم را بگیری و مرا دور کنی از این جماعت... کاش بشود... دستم را بگیر و مرا ببر به دور ِ دور ِ دور ... آنجا که فقط من باشم و تو و خدا و یک...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      <![CDATA[<p align="center"><img alt=". . ." src="http://www.aysooda.com/pic/asanazn3.jpg">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br>



کاش بشود دستم را بگیری و مرا دور کنی از این جماعت...

کاش بشود...

دستم را بگیر و مرا ببر به دور  ِ دور  ِ دور ...

آنجا که فقط من باشم و تو و خدا و یک عالمه ناشناخته ها...

دستم را بگیر و مرا از این شهر دور کن.

من زندگی کردن بین این آدمها را بلد نیستم.

من دیگر نمی توانم به این آدمها اعتماد کنم.

من حرف زدن با این آدمها را بلد نیستم.

دستم را بگیر و مرا دور کن....

دور، آنقدر دور که دست هیچ کسی به ما نرسد...

دستم را بگیر و مرا ببر به دور  ِ دور  ِ دور ...

.

.

.

ملامتت نمی کنم

که مرا باور نکردی

هر چند به ناگاه امروز شد .

رد تنهائیم بر دیوار

نقش ترا جاودان کرده

و عجیب نیست که من دردم را

تنها به درختان می گویم.

لاک تنهائیم را

گذر آدمها سخت کرده

و من بناچار

بغضهایم را در لابلای ترکهای دیوار

- با وسواسی کودکانه -

می نهانم.

همبستری با خیالت

هر شب خطی نو می زاید

و من این نوزادان غم زاده را

با دردی جانکاه بر دفتری کهنه می خوابانم .

آه ! که شیون های گاه و بی گاهشان

در پس خط چین تحمل من

قیامتی به پا کرده ابدی .

کاش کسی به من می گفت

این عقوبت کدامین نکرده گناه است ؟!؟

کاش ...

کسی ...

به من ...

می گفت ...

کاش .


م.الف.تنها

.
پ.ن: بهار با تلخي برايم آغاز شد بگذار ارديبهشت م نازنين بماند.خدا..
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بس دلم تنگ است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/04/post-42.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.42</id>
   
   <published>2008-04-11T13:02:14Z</published>
   <updated>2008-04-11T13:40:53Z</updated>
   
   <summary> *** من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آياهمین رنگ است ؟ . *** تو هميشه برايم...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      <![CDATA[<p align="center"><img alt=". . ." src="http://www.aysooda.com/mina/delamtangekhodaya.JPG">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br>

من اینجا بس دلم تنگ است 
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است 
بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بی برگشت بگذاریم 
ببینیم آسمان هر کجا آياهمین رنگ است ؟
.
<p align="center"><img alt=". . ." src="http://www.aysooda.com/mina/azizjan.jpg">
<br><br><br><br>
***
</p>
<br>

تو هميشه برايم دعا مي كردي و دعايت زود مستجاب ميشد.حالا دعا كن مهربانم دعا كن كه زودتر تمام شود يا تمام شوم من طاقت ديدن شكستن يك مرد را ندارم.طاقت ديدن اشكهاي يك مرد را ندارم طاقت ندارم ببينم هر روز جلوي چشمانم يك مرد روز به روز خميده تر ميشود.طاقت ندارم عزيز جان! طاقت ديدن خشك شدن ريشه يك درخت را ندارم.روز آخر آرام كه نه ! با صدايي گرفته گفتم عزيز جان پيغام مرا به خدا برسان مي دانم رساندي .پس دعا كن تمام شود . ....
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>وقت ش</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/03/post-31.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.31</id>
   
   <published>2008-03-03T09:36:23Z</published>
   <updated>2008-03-08T15:23:55Z</updated>
   
   <summary> خدا معصوميتش زيباست. معصوميتي كه كمتر ميشود ديد در اين زمانه ي قيل و قال پرست. . . . &gt; وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود هی کار دست من...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      <![CDATA[<p align="center">
<u><strong>خدا</strong></u>
<br>
<img alt=". . ." src="http://www.roolami.com/PicS/2khmal.jpg"></p>
<br>

معصوميتش زيباست.

معصوميتي كه كمتر ميشود ديد در اين زمانه ي  قيل و قال پرست.
.
.
.
<< وقتش رسیده >>

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود
با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود 

هی کار دست من بدهد   چشم های تو
هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان
حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود
حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز
در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ
انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت
حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !
وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

پ.ن: شاعر ؟]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ضامن چشمان آهو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/02/post-30.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.30</id>
   
   <published>2008-02-13T08:26:14Z</published>
   <updated>2008-02-14T03:08:29Z</updated>
   
   <summary> زائري باراني‌ام آقا به دادم مي‌رسي؟ بي‌پناه‌م، خسته‌ام، تن‌ها به دادم مي‌رسي؟ . گرچه آهو نيستم اما پُر از دلتنگي‌ام ضامن چشمان آهوها به دادم مي‌رسي؟ . من دخيل التماس‌م را به چشم‌ت بسته‌ام هشتمين دردانه‌ی زهرا به دادم...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      <![CDATA[<p align="center"><img alt="Ya Emam Reza" src="http://www.roolami.com/banoo/emamreza.jpg" width="400" height="403"></p>


زائري باراني‌ام آقا به دادم مي‌رسي؟
بي‌پناه‌م، خسته‌ام، تن‌ها به دادم مي‌رسي؟
.
گرچه آهو نيستم اما پُر از دلتنگي‌ام 
ضامن چشمان آهوها به دادم مي‌رسي؟
.
من دخيل التماس‌م را به چشم‌ت بسته‌ام 
هشتمين دردانه‌ی زهرا به دادم مي‌رسي؟
.

پ.ن: 
هر چي مي‌خواي نيت كن. چشمام رو بستم و نيت كردم. كاش بشه ....

اي كاش آدمي وطن‌ش را 
همچون بنفشه‌ها 
مي‌شد با خود ببرد
هركجا كه خواست!]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/02/post-29.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.29</id>
   
   <published>2008-02-10T17:11:59Z</published>
   <updated>2008-02-11T05:00:02Z</updated>
   
   <summary>پَر می زنم؟ . پر که نه ! . پَر پَر مي زنم !!!...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      پَر می زنم؟
.
پر که نه !
.
پَر پَر مي زنم !!!


      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>فَا صبر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/01/post-27.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.27</id>
   
   <published>2008-01-24T19:06:06Z</published>
   <updated>2008-01-25T06:50:48Z</updated>
   
   <summary>* بستند لب و رخصت آه م دادند. . *فَاصبر إنَّ وَعدَ اللهِ حَقُُُُُ ُ...... . *بگذر شبی به خلوت این همنشین درد. . *داد از فریب گندم. . * خانومه شبیه ش می موند منم هی نگاش کردم هی...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      * بستند لب و رخصت آه م دادند.
.

*فَاصبر إنَّ وَعدَ اللهِ حَقُُُُُ ُ......
.

*بگذر شبی به خلوت این همنشین درد.
.

*داد از فریب گندم.
.

* خانومه شبیه ش می موند منم هی نگاش کردم هی نگاش کردم هی نگا ش کردم...آخه شبیه ش بود ...
.

*همیشه آغازین هایمان را ناآگاهانه و پرشتاب، فدای رسیدن به انتها می کنیم.
.

*میگم من می دونم ، میگه لزومی نداره بهش بگی می دونی اما باید یه روزی بفهمه که من همه چیز رو می دونم ،نخواستم بدونم ولی یه دفعه دونستم .من می دونم .
.

*ببین شاعر می گه بازار خودفروشان از آن سوی دیگر است ....
.

* اینجا دل خراب و تن خسته می خرند.
.

*توهمیشه بلدی غافلگیرم کنی .زود برگرد .
.

*من دل م برا شهرزاد تنگ شده کاش زنده بود(هر شب حافظه من پره تصویر تو میشه).
.

*...
تم
.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>م</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2008/01/post-24.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2008:/banoo//2.24</id>
   
   <published>2008-01-14T08:05:20Z</published>
   <updated>2008-01-14T20:58:55Z</updated>
   
   <summary>هر كجا كه می‌كنم نگه از توست يادگار ......</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      <![CDATA[<em><strong>هر كجا كه  می‌كنم نگه از توست يادگار </strong></em>...
<br>
<p align="center"><img alt="..." src="http://www.roolami.com/banoo/M.JPG" width="311" height="498" /></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2007/11/post-17.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2007:/banoo//2.17</id>
   
   <published>2007-11-14T21:14:47Z</published>
   <updated>2007-11-15T08:53:19Z</updated>
   
   <summary>سحر گاهان که شبنم ، . آیتی از پاک بودن را به گل ها . هدیه می بخشد ... . به آن محراب پاک ش . آرزو کردم برای ت ! . خوب دیدن ؛ خوب بودن ؛ خوب ماندن...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      سحر گاهان که شبنم ، 
.
آیتی از پاک بودن را به گل ها 
.
هدیه می بخشد ...
.
به آن  محراب پاک ش 
.
آرزو کردم برای ت !
.
خوب دیدن ؛ خوب بودن ؛ خوب ماندن را .
.
.
.



* خوب رفت ن ...رفت ن ....خوب رفت ...رفت ....ر فت  ش  !

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>او شمع شد و آب شد و ...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2007/10/post-12.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2007:/banoo//2.12</id>
   
   <published>2007-10-21T19:56:26Z</published>
   <updated>2007-10-22T06:40:12Z</updated>
   
   <summary>انگار اين قانون شده ، درست حادثه وقتی اتفاق می افتد که تو انتظارش را نداری . . قدر نمی دانیم . . قدر هم دیگر را نمی دانیم .سنگ می شویم و می شکنیم شیشه را .... . می...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      <![CDATA[انگار اين قانون شده ، درست حادثه وقتی اتفاق می افتد که تو انتظارش را نداری .
.
 قدر نمی دانیم .
.
 قدر هم دیگر را نمی دانیم .سنگ می شویم و می شکنیم شیشه را ....
.
می گفت : ارزش ندارد . 
.
این دنیا ارزش دل شکستن را ندارد ....می شکنیم . بدجوری هم می شکنیم .

.

نوشته هایش هنوز هم برای ... .

قصه را من ننوشتم او نوشت يکی بود ... يکی نبود... من بودم.... من ماندم.... او نبود..... او نماند.... او بود که رفته بود. 

حتی ستاره آسمان ش را هم با خود برده بود او بود که رفت حتی رويای خوابهايم را....برد حالا من ماندم با اين قصه... يکی بود .... يکی نبود....

۱۳۸۴/۰۹/۰۸

<p align="center"><img alt="172.JPG" src="http://www.roolami.com/banoo/172.JPG" width="350" height="480"></p>


آدم هاي زميني ياد گرفته اند با شوق مي آيند... خودشان را نشان ميدهند.... اما بعد بي صدا ميروند حالا حتي جاي پايي نمانده اين رسم زميني هاست فرشته ها كوچ كرده اند.... خسته از اين بازي پر فريب ...
1384/۰۹/۲۱


]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کسی که روی تو را دیدست حال من داند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.roolami.com/banoo/2007/10/post-11.html" />
   <id>tag:www.roolami.com,2007:/banoo//2.11</id>
   
   <published>2007-10-06T17:04:10Z</published>
   <updated>2007-10-07T04:04:28Z</updated>
   
   <summary> همیشه ماه که می‌آمد دلبری کند زنگ می‌زدم و می‌گفتم: تو هم ماه را می‌بینی؟ شبهای مهتابی زیادی برای هم دعا کرده بودیم، شبهای مهتابی زیادی با هم حرف زده بودیم و حرف زده بودیم و درد دل کرده...</summary>
   <author>
      <name>Hamid</name>
      <uri>www.roolami.com/weblog</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.roolami.com/banoo/">
      <![CDATA[<p align="center"><img alt="..." src="http://www.roolami.com/banoo/shs22.jpg" width="350" height="466"></p><br>
همیشه ماه که می‌آمد دلبری کند زنگ می‌زدم و می‌گفتم: تو هم ماه را می‌بینی؟ <br>
شبهای مهتابی زیادی برای هم دعا کرده بودیم، شبهای مهتابی زیادی با هم حرف زده بودیم و حرف زده بودیم  و درد دل کرده بودیم.<br>
من چه فکر می‌کردم درست در یک شب مهتابی باید سر بگذارم بر گلهایی که بر مزارت گذاشته‌اند و گریه کنم و بگویم تو هم ماه را می‌بینی؟<br>
.<br>
می‌دیدی!<br>
.<br>
 تو از آن بالا هم من را می‌دیدی هم ماه را! <br>
.<br>
اصلاً تو شده بودی خودِ خودِ ماه و دل من پر شده بود از دلتنگی.<br>
.<br>
 یکبار دیگر ماهِ من، برایم حرف بزن و قصه بگو ... فقط یکبار. <br>
.<br>
دلم برایت تنگ شده آنقدر که ....د ل م ت ن گ ش د ه  . <br>
.<br>
حالا من هستم و لحظه‌هایی پر از خاطرات شیرین.<br>
.<br>
 من و یاد تو. <br>
.<br>
بانوی صبور قصه‌های هزار و یک شب، <br>
.<br>
حالا ديگر معنای تاسيان را خوب می‌فهمم.]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
