يا حق
آشناي ناشناس حكايتت را بارها خوانده ام و اينبار نيز...
گويند: تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنهاي افتاد، او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد، اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر ميگذراند کسي نميآمد، سرانجام خسته و ازپا افتاده موفق شد از تخته پارهها کلبهاي بسازد تا خود را محافظت کند و دارائيهاي اندکش را در آن نگهدارد، اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشت ديد کلبهاش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود، متأسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فرياد زد: خدايا چطور راضي شدي با من چنين کاري کني؟!
صبح روز بعد با صداي بوق کشتياي که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد، آري او نجات پيدا كرده بود، مرد خسته از اهل كشتي پرسيد: شما از کجا فهميديد من در اينجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمي که با دود ميدادي شديم!
وقتي اوضاع خراب ميشود نااميد شدن آسان است ولي ما نبايد خود را ببازيم چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در کار زندگي ماست.پس به ياد داشته باش دفعه ديگر اگر کلبهات سوخت و خاکستر شد ممکن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد که عظمت و بزرگي خدا را به کمک ميخواند.