ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن

یکشنبه، 1 اردیبهشتماه 1387

. . .



***


کاش بشود دستم را بگیری و مرا دور کنی از این جماعت...

کاش بشود...

دستم را بگیر و مرا ببر به دور ِ دور ِ دور ...

آنجا که فقط من باشم و تو و خدا و یک عالمه ناشناخته ها...

دستم را بگیر و مرا از این شهر دور کن.

من زندگی کردن بین این آدمها را بلد نیستم.

من دیگر نمی توانم به این آدمها اعتماد کنم.

من حرف زدن با این آدمها را بلد نیستم.

دستم را بگیر و مرا دور کن....

دور، آنقدر دور که دست هیچ کسی به ما نرسد...

دستم را بگیر و مرا ببر به دور ِ دور ِ دور ...

.

.

.

ملامتت نمی کنم

که مرا باور نکردی

هر چند به ناگاه امروز شد .

رد تنهائیم بر دیوار

نقش ترا جاودان کرده

و عجیب نیست که من دردم را

تنها به درختان می گویم.

لاک تنهائیم را

گذر آدمها سخت کرده

و من بناچار

بغضهایم را در لابلای ترکهای دیوار

- با وسواسی کودکانه -

می نهانم.

همبستری با خیالت

هر شب خطی نو می زاید

و من این نوزادان غم زاده را

با دردی جانکاه بر دفتری کهنه می خوابانم .

آه ! که شیون های گاه و بی گاهشان

در پس خط چین تحمل من

قیامتی به پا کرده ابدی .

کاش کسی به من می گفت

این عقوبت کدامین نکرده گناه است ؟!؟

کاش ...

کسی ...

به من ...

می گفت ...

کاش .


م.الف.تنها

.
پ.ن: بهار با تلخي برايم آغاز شد بگذار ارديبهشت م نازنين بماند.خدا..


 

 + لينک متن